یک خاطره از اسارت

یک خاطره از اسارت

سه شنبه ۰۱ اسفند - اقتصادی

در گوشه اردوگاه محمد صادقی از اصفهان یک بشکه آب داغ کرده بود. او می‌خواست مشهدی یدالله را که توانایی شستن خود را نداشت، با آن آب داغ بشوید و لباس نو به او بپوشاند…